تبليغاتX
اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد شهرام نساج :: شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
شهرام نساج
شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
گفتگو با خدا 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت 1:19
از طرف یک انسان خوشبخت 
من و همسرم يك زندگي عاشقانه داريم زيرا...
    
    1 - براي همديگر وقت صرف مي‌كنيم‌.
    2 - به همه مي‌گويم كه دوستش دارم‌.
    3 - براي قدرداني از محبت‌هايش‌، نامة عاشقانه‌اي برايش مي‌نويسم‌.
    4 - در جمع از او تعريف مي‌كنم‌.
    5 - وقتي غمگين است سعي مي‌كنم ناراحتي‌اش را بفهمم و او را درك كنم‌.
    6 - هميشه در اتفاقات خوب و مهم زندگي او را سهيم مي‌كنم قبل از اين كه ديگران چيزي بدانند.
    7 - در همه مراحل زندگي باهم برنامه ريزي مي‌كنيم‌.
    8 - همواره مراقبش هستم و به نيازهايش توجه خاصي نشان مي‌دهم‌.
    9 - آرامش را در همه حال حفظ مي‌كنم‌.
    10 - باورهايم را نسبت به او همواره حفظ مي‌كنم‌.
    11 - پس از به پايان رسيدن روزهاي پرتحرك‌، شب‌ها همه چيز را برايش تعريف مي‌كنم‌.
    12 - اولين كسي هستم كه تولدش را تبريك مي‌گويم‌.
    13 - به كارهايي كه برايم انجام مي‌دهد توجه مي‌كنم و قدردان محبت‌هاي او هستم‌.
    14 - ازدواجمان را از موهبت‌هاي الهي مي‌دانم‌.
    15 - براي سلامتي‌اش صدقه مي‌دهم‌.
    16 - در يك مكان يادداشتي محبت‌آميز برايش پنهان مي‌كنم و او را راهنمايي مي‌كنم تا پيدايش كند.
    17 - در همه لحظات زندگي با گذشت رفتار مي‌كنم‌.
    18 - سعي مي‌كنم كه هميشه سرزنده و شوخ طبع باشم‌.
    19 - كارهايي كه نشان دهندة محبتم نسبت به اوست برايش انجام مي‌دهم‌.
    20 - هرگاه از او خيلي عصباني هستم به نكات مثبتش هم فكر مي‌كنم‌.
    21 - اگر احساس كنم از وسايل شخصي‌اش چيزي كم دارد ولي خودش نمي‌خرد، حتماً برايش تهيه مي‌كنم‌.
    22 - همه هدايايي را كه به من داده است‌، از صميم قلب دوست دارم‌.
    23 - هميشه دل آرام يكديگر هستيم‌
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:27
نحوه آزمون استخدام : 

يك كار فرما  ِ اشخاص مورد نیاز خود را با یک آزمون ساده استخدام مینمود  :

 

 اين موضوع را از يك روستا زاده شنيدم  :

او ميگفت : در زمان قدیم در  روستاي ما اربابي بود كه زمينهاي كشاورزي وسيع و دامداري داشت  و براي اينكه چوپان براي گله اش  استخدام كند ؛ يك فرمول خاص داشت .

ارباب متقاضيان چوپاني را به دفترخود  ( اطاقك يا منزل ) دعوت ميكرد و پس از چند دقيقه مي گفت  : برو و خبرت ميكنم .

گاهي اوقات كسي را اصلا خبر نمي كرد و گاهي اوقات يكدقيقه بعد خبر ميكرد و استخدام هم ميكرد .

به نظر شما چگونه ؛ چوپان را مورد آزمايش قرار ميداد  ؟

 

شايد درست حدس زديد :

ارباب پس از ورود  چوپان متقاضي به دفترش ؛ دستور ميداد كه سنگ كوچكي به داخل كفش  آقاي متقاضي بيندازند و سريع با شخص متقاضي خداحافظي مينمود و سپس برانداز و نظاره ميكرد كه آقاي متقاضي  نسبت به اين سنگ ريزه در كفشش چه واكنشي به خرج مي دهد و اگر ميديد كه آن شخص ؛  سريع  سنگريزه را از كفشش خارج مينمود ؛ او را استخدام ميكرد و اگر ميديد با همان سنگريزه داخل كفش راه ميرود ؛ او را رد مينمود

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:17
کارها و کمکهای کوچک در مجموع بزرگ میشود  

 

اگر كار كوچكي

با دقت و به طور مداوم واز روي محبت

انجا م شود

ديگر

كار كوچكي نيست

 

مردي در كنار ساحل دور افتاده اي قدم مي زد مردي را از فاصله دور مي بيند  كه مدام دولا مي شود وچيزي را از روي زمين بر مي دارد وتوي اقيانوس پرت مي كند. نزديك تر كه مي شود ، مي بيند مردي بومي صدف هايي را كه به ساحل مي افتد در آب مي اندازد .

- صبح بخير رفيق خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي كني ؟

- دارم اين صدف ها را داخل اقيانوس مي اندازم . الان موقع مد درياست واين صدف ها را به ساحل آورده و اگر آن ها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد .

- دوست من ! حرف تو را مي فهمم در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارند . تو كه نمي تواني آن ها را به آب بر گرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست ،نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند ؟

مرد بومي لبخند مي زند دولا مي شود ودوباره صدفي را بر مي دارد و آن را در داخل دريا مي اندازد : براي اين يكي اوضاع فرق كرد .

 

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:12
چرا بعضي مواقع .......... 

چرا بعضي مواقع

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم !
از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم !
از خفاش شب میترسیم از شبی که افکارمون خفاشی میشه نمیترسیم !
از خوب سرخ نشدن سبزی قورمه میترسیم از سرخ کردن آدما از خجالت نمیترسیم !
ازجا نیفتادن خورشت میترسیم از این که هیچ کسی جای خودش نباشه نمیترسیم !
از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم !
از لولو خور خوره های تو فیلم ها میترسیم از هیولای نفس نمیترسیم !
از تاریکی میترسیم از خاموش کردن آخرین شمع تو تاریکی نمیترسیم !
از گم کردن سکه هامون میترسیم ازسکه  یه پول کردن دیگران نمیترسیم !
از سرماخوردگی میترسیم از سر خورده کردن دوستامون نمیترسیم !
از شکستن لیوان میترسیم از شکستن دل آدما نمیترسیم!
از لکه دار شدن لباسای سفید میترسیم از کثیف شدن سفیدی روحمون نمیترسیم !
از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم !
از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم !
از درس پرسیدن و امتحان پس دادن میترسیم از رد شدن تو امتحان آخری نمیترسیم !
از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم !
از اینکه دلمون بشکنه میترسیم از درب و داغون کردن دل آدما نمیترسیم !
از اینکه دلخورمون کنند میترسیم از دل خون کردن دیگران نمیترسیم !
از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم !
از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم!
از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم !
از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم !
از اینکه آدما فراموشمون کنند میترسیم از اینکه خدا از یادمون بره نمیترسیم ...

 

چه  كنيم تا اينگونه نشويم ؟

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:16
بررسی زندگی مورچه ها 

مورچه ها در سراسر دنیا دیده می شوند و تعدادشان بسیار زیاد است وليكن  زندگی مورچه ها سرشار از  فلسفه است و بیایید با هم چند نمونه از آن را مرور کنیم و بیندیشیم و ..............

مورچه ها:

1.بسیار پرتلاش اند.

2. راههای گوناگونی را جستجو می کنند.

3. از مانع عبور می کنند؛ هر اندازه بزرگ یا خطرناک باشد.

4.اگر عبور از مانع ممکن نباشد، مانع را دور  می زنند.

5. تا به هدفشان نرسند، دست از راه رفتن بر نمی دارند ؛ حتي در سر بالائي هاي مسير  مي افتند ولي دوباره ادامه ميدهند و بيشتر سعي و تلاش ميكنند .

6. بااحتیاط اند.

7. اتحاد دارند؛ هیچ کدام تنها با دشمنان نمی جنگند.

8.زندگی دستجمعی دارند و هیچ مورچه ای تنها زندگی نمی کند.

9. با هم  و در کنار هم و با تقسیم کاری شگفت انگیز زندگی می کنند.

10. روح صرفه جویی دارند؛ آنها هیچ وقت تمام آذوقه زمستانی را نمی خورند و همواره در لانه خود غذای چند سال آینده را آماده دارند. با این روش، در زمستان سرد و سخت، غذای کافی دارند.

11. عاشق آفتاب اند. در زمستان، هنگامی که هوا آفتابی می شود، آنان بیدرنگ از لانه گرم خود بیرون می آیند.

12- در اثر ممارست آنقدر ورزيده شده اند كه گويند قويترين موجود روي زمين است زيرا كه چندين برابر وزن خود را ميتوانند از روي زمين بلند كند .

   بله، مورچه های کوچک به انسان فلسفه زندگی می آموزند! مورچه ها با عمل خود به ما نشان می دهند که هرگز ناامید نشویم؛ محتاط باشیم؛ با آرزو مأنوس شویم؛ تمام توانمان را برای موفقیت به کار گیریم؛ قدر نعمتهای خدا را بدانیم؛ صرفه جو باشیم؛ از کنار هم بودن لذت ببریم؛ با هم آینده را بسازیم؛ از تنهایی گریزان باشیم؛ منافع جمع را بر منافع خودمان ترجیح دهیم و حال نظر شما چيست ؟

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:9
 

سه سنگ تراش مشغول كار بودند عابری از انها پرسید : چه می كنید؟
اولی جواب داد : همانطور كه می بینی مشغول تراشیدن سنگ هستم.
دومی پاسخ داد : برادر عزیزم ! كار می كنم تا روزی خانواده را تامین كنم .
سنگ تراش سوم با تبسمی بر لب و رضایتی عمیق در دل ، پاسخ داد : مشغول ساختن مسجدی هستم.

نتیجه :
هر سه یك كار انجام می دادند ولی پاسخشان بستگی به اعتقادشان داشت. برای یكی ؛ كار خسته كننده .برای دیگری وسیله امرار معاش و برای سومی كار با ارزشی بود. هر كاری می تواند برای عاملش شریف و با ارزش باشد به شرطی كه عامل ، با دید خلاق به ان بنگرد و ارزش تلاش هایش را درك كند.

 

شعبده باز

شعبده بازی وسط بازار مکاره ایستاد و سه پرتقال از جیب بیرون کشید و شروع کرد به اجرای تردستی با آن ها.مردم شگفت زده از نرمی وظرافت حرکات او ،گردش حلقه زدند.

مردی گفت: این چیزی است که زندگی کم و بیش به آن شبیه است.ما همواره دو پرتقال در دو دست داریم و پرتقالی دیگر در هوا.اما آن پرتقالی که در هواست تمام قضیه را متفاوت میکند. با مهارت و تردستی پرتاب میشود، اما مسیر خودش را طی میکند.

"ما نیز مانند این تردست،رؤیایی را در جهان رها می کنیم، اما همیشه بر آن تسلط نداریم.در چنین وقت هایی،باید بدانی که چطور خود را به دستهای خدا بسپاری و بخواهی که رؤیا در زمان مناسب مسیرش را به درستی طی کند و وقتی کامل شد،دوباره به دستانت بازگردد."

 

دوستی که هرگز نمی میرد

روزی شبلی که یکی از عرفا بود از راهی می رفت و به قبرستانی رسید .

 دید مردی بر سر قبری نشسته و سخت می گرید .

پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت دوستم مرده است برای او می گریم

شبلی گفت : چرا دوستی گرفتی که بمیرد ؟ دوستی برگزین که هرگز نمیرد .

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:6
بیسکوئیت 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:1
به آسانی میشه ولی به سختی میشه 

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد
ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد.

به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد
ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد.

به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد
ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد.

به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم
ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم.

به راحتی میشه کسی را بخشید
ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی میشه قانون را تصویب کرد
ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد.

به راحتی میشه به رویاها فکر کرد
ولی به سختی میشه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.

به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد
ولی به سختی میشه به زندگی ارزش واقعی داد.

به راحتی میشه به کسی قول داد
ولی به سختی میشه به آن قول عمل کرد.

به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولی به سختی میشه آنرا نشان داد

به راحتی میشه اشتباه کرد
ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد
ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید.

و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند

ولی به سختی میشه به آن عمل کرد

 

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 12:47
وایییییییییی 

چنان زندگی  کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند


ببخش همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان


شجاع باش و حتی اگر شجاع نیستی به آن تظاهر کن. هیچ کس نمیتواند

 

شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران

 

هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن

 

در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن

 

به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری

 

شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا 90 د صد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد

 

از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن

 

به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن

 

گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند

 

هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن

 

اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست

 

برنده و بازنده خوبی باش

 

هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور

 

در خلوت انتقاد کن

 

هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو

 

برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر

به قولت پایبند باش.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 12:45
جای پای خدا 

* بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند.

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.

* آنکه  خدا را زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

* خدا از آنکه روزهایش بیهوده میگذرد، نمی گذرد.

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا نبیند.

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است

* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 12:39
بدان را فراموش نکن 

در میان لوازم شخصی مردی یهودی که در اردوگاه مرگ جان سپرده بود دعای زیر را یافتند :

(( پروردگارا ! آنگاه که در شکوهت تجلی می یابی ، تنها به یاد نیک سرشتان مباش ، به یاد بَدان و    اشرار نیز باش .

(( و در روز قضا ، فقط به یادِ بی رحمی ها و شرها و بدی های اینان نیز مباش ، به یاد نیکی هائی نیز باش که به خاطر بدی های آنان انجام دادیم ، به یاد بردباری ، شهامت ، نوع دوستی ، فروتنی ، عظمت روح و ایمانی نیز باش که شکنجه گران ما در روح ما برانگیختند .

(( پس پروردگارا ، بگذار حاصل روح ما ، در نجات روح این بد سرشتان کارگر افتد .))

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت 14:34
آن جا که خدا هست  
یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت 14:32
یادش بخیر....... 
.

هي...
يادش بخير...
يادته وقتي عروسكمامونو به هم ميداديمو و مامان يه بچه جديد ميشديم چه ذوقي ميكرديم
يادته وقتي يه مو از سر عروسكت كم ميشد چه جيغي ميزدي و موهاي خرگوشيه منو چه محكم ميكشيدي
يادته با اون پاهاي كوچيكمون با چه بدبدختي خونه هاي لي ليو رد ميكرديم و تو دوربرگردونش پامون ميرفت رو خط
يادته وقتي دفتر نقاشيمون تموم ميشد چه گريه اي را مينداختيم تا به مامان بفهمونيم همون لحظه بايد يه نوشو بخره
يادته تو عروسيه خاله فاطي وقتي يه پسر ميديديم تا بناگوش سرخ ميشديم و ته دلمون ميگفتيم نكنه اين باباي عروسكمون باشه
يادته وقتي شبا با زور ما رو سرشب ميخوابوندن ما زير پتو قصه ي سيندرلا رو واسه هزارمين بار به هم ميگفتيم و بعدش چه آروم ميخوابيديم و تو فكر ميرفتيم كه ميشه يه لنگ كفش بلورين باشه كه فقط پاي ما بره
يادته تو سادگيه دعوامون چه مهربونانه همو بغل ميكرديم و ميزديم زير گريه
يادته وقتي ميخواستيم چيزي رو به هم نديم تو دستمون قايمش ميكرديم غافل از اين كه مشت كوچيكمون ما رو زودي لو ميده
يادته.........
الان كه اينا رو يادم مياد تو پيش باباي عروسكتي
عروسك بي باباي منم خيلي دلش واسه اون روزا تنگ شده
نميدونم چي بگم فقط ميتونم بگم
يادش بخير

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 23:59
دنبال شادی باش دوست من 

دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون كم‌كم افول می‌كنه دنبال كسی برو كه
باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 2:5
منزل نو مبارک ..... 

شب هنگام که تابوتم به روی دوش آشنایان

  رهسپار خانه  جاوید می گردد

 تو هم ای آشنای سنگدل ز خانه بیرون آی

 وبا تنها کلامی که از ته قلبت بیرون آید

بگو

ای آشنا رفتی

 

 برو منزل  نومبارک

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 1:26
مداد سفیدم ........ 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند....به جز مداد سفيد...هيچ كسي به او كار نمي داد.....همه مي گفتند: ‌تو به هيچ دردي نمي خوري...يك شب كه مداد رنگي ها توي سياهي كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد.....مهتاب كشيد.....و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك و كوچك و كوچك تر شد.....صبح توي جعبه ي مداد رنگي ...جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 0:14
آموخته ام که... 
- آموخته ام که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.


- آموخته ام که وقتي عاشقيم،عشق ما در ظاهر نيز نمايان مي شود.


- آموخته ام که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند، کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد

کردي!


- آموخته ام که هرگز به هديه اي از طرف کودکي «نه» گفت.


- آموخته ام که براي کسي به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم، دعا کنم.


- آموخته ام که مهم نيست که زندگي تا چه حد از ما جدي بودن را انتظار دارد. همه ما احتياج به دوستي

 داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.


- آموخته ام که گاهي تمام چيزهايي يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي

 است براي فهميدنش.


 لطفا به ادامه ی مطلب بروید.متشکرم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/07/07 و ساعت 21:12
ای کاش 

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد.

كاش كاش كاش...

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/07/07 و ساعت 20:35
تفسیر زندگی 
زندگی تفسیر ۳ کلام است

۱.خندیدن

۲.بخشیدن

۳.فراموش کردن

پس :

         بخند و

         ببخش و

         فراموش کن  .

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/31 و ساعت 0:56
دیگه دیر شده 

سال ها از دوستی ما دو تا می گذرد و حالا اون با یک دسته گل

 

رز به دیدنم آمده و می گوید دوستم داردو دلش برایم تنگ شده