تبليغاتX
اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد شهرام نساج :: شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
شهرام نساج
شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
ای دوست 
                   به نام دوست 
 
اي كاش شاد بودم
اي كاش شاد بودن را مي توانستم لمس كنم
لبانم ميخندد و چشمانم غم گرفته به سويي نامعلوم خيره است
چشمانم منتظر است
نميدانم چرا لبخند را نمي تواند حس كند
بارها دلقلك وار چشمانم را به خنده واداشته ام اما چشمان منتظرم انتظار ميكشد در مسيري نامعلوم
مرا بخندان
آرزوي خنديدن دارم
لبانم را منگر
به چشمانم بها بده
مرا بخندان
نمي دانم در كدام رستاخيز چشمانم به جستجوي لبخند روان است
چشمانم كوله بار بسته است
گويا يه زودي مسافر است
كوله بارش چه سبك مي نمايد
چشمانم آرام در گذر است به مسيري نامعلوم
ميدانم چشمانم آرزوي لبخند دارد
ميدانم
مرا بخندان
عاجزانه آرزوي لبخند دارم
مرا بخندان
در كوله بار چشمانم جاي يك لبخند خالي است
نمي خواهم اين گونه عازم سفر گردد
مرا بخندان
لبانم را منگر
به چشمانم بها بده
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 12:24
ای دوست 
ای دوست بيا دلداده باشيم
برای يکدگر چون باده باشيم
حديث عشق را باهم بگوئيم
برای وصلمان هر دم بژوئيم  
نيايد ساعتی يادم نباشی   
اميد اين دل شادم نباشی   
فراموشم نکن ياد تو هستم
بدان تنها دلم را بر تو بستم 
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت 0:19
هی هی........ 
به قبرستان گذر کردم زمانی                شنیدم ناله ای از یک جوانی
که زیر قبر می غلتید و میگفت             عزیزان قدر یکدیگر بدانید.
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 2:1
انتظار سبز 
کاش در این شهر عزیز لایق دیدار شوم

                                                 سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

                                           تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شوم

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 0:3
سیب 

گویند که در میان میوه ها سیب نکوست  

نیمش رخ عاشق است و نیمش رخ دوست

این زردی و سرخی که در او می بینی

زردی رخ عاشق است و سرخی رخ دوست  

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/07/07 و ساعت 20:30
روزگار کودکی 
روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم

حرفهای کرم پروانه را می فهمیدم

به وراجی سارها در دل لبخند می زدم

و در رختخواب با پروانه ای درد دل می کردم

روزگاری سوال جیرجیرک را می شنیدم و پاسخ می دادم

با هر دانه ی برفی که بر زمین می افتاد و جان می داد گریه می کردم

روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم دیدی چگونه آن روزها رفتند

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/07/07 و ساعت 20:28
گل 
صبحدم رفتم بچینم فارغ از گلزار گل

دیدم از عکس جمالش هر طرف بسیار گل

بلبلان را خوش نوا دیدم بخوبی در چمن

بال گل ، پرگل ، بدن گل ، پنجه گل ، منقار گل

مطربان را خوش نوا دیدم بخوبی سربسر

ساز گل ، نی گل ، نوا گل ، نغمه گل ، گفتار گل

جانب میخانه رفتم تا بنوشم جام می

جام گل ، می گل ، سبد گل ، مست گل ، هشیار گل

قامت انسان نهال پایدار جنت است

ریشه اش گل ، ساقه اش گل ، قامتش گل، بار گل

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 0:1
گنج عافیت 
 

من ترا بهر دل خود ساختم

خویشتن را خود بدام انداختم

برکنار از عشق بودم ای دریغ

قدر کنج عافیت نشناختم

بر فراز معبد خاموش عشق

پرچم عشق ترا افراختم

بر سمند باد پای آرزو

بر نشستم با امیدت تاختم

با زبان شعر و با کلک خیال

دمبدم حسنی برایت ساختم

گه ز چشمان تو صهبا ریختم

گه ز چشمان تو خنجر آختم

الغرض پایان کارم تلخ بود

در قمار عشق بازی باختم

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در پنجشنبه 1386/06/29 و ساعت 23:59
قصه شیرین 

قصه شيرين

 

 

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که « تو » یی

برنیاید دگر آواز از « من » !

 

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان؛

هر چه جز میل دل او،

بسپاریم به باد!

 

 

آه!

 

        باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

 

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک،

خنده می زد « شیرین »؛

تیشه می زد « فرهاد »!

 

نه توان گفت به جانبازی« فرهاد»:افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی « شیرین»فریاد.

 

کار« شیرین » به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

 

کار فرهاد،برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است.

 

 

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست:

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان،چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی.

تب و تابی بودت هر نفسی.

به وصالی برسی یا نرسی!

 

  

              سینه بی عشق مباد!

 

 

 

فریدون مشیری

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:18
بنازم صبر خدارو 

عجب صبری خدا دارد!

 

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول.

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

بروی یکدگر،ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که در همسایۀ صدها گرسنه،چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم،

تحسین نعرۀ مستانه را خاموش آندم.

برلب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوسیده از صد جامۀ رنگین،

زمین و آسمان را

واژگون مستانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

نه طاعت میپذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان،

سبحه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،

آواره و،دیوانه می کردم!

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبریایی،با همه صبر خدایی،

تا که می دیدم عزیز نابجایی،ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را

وارونه،بی صبرانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که میدیدم مشوش عارف و عامی،ز برق

فتنه این علم عالم سوزمردم کش،

بجز اندیشه عشق و وفا،معدوم هر فکری

در این دنیای پرافسانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم:

همین بهتر که او خود بجای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد!

و گرنه من بجای او چو باشم.

یکنفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل و فرزانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!

 

 

«  معینی کرمانشاهی »

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:15
حافظانه 

بیا که قصر امل سخت سست‌بنیاد است          بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام هـمـت آن‌ام کــه زیــر چــرخ کـبـود        ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:12
چراغها خاموش میشوند و ....... 

چراغ‌های دنیا
خاموش می‌شوند
                    یکی یکی
و آدم‌ها
خط‌های کمرنگ قلب‌شان را
                                  دیگر
   نمی‌توانند بخوانند
و رازهای پنهان قلب‌ها
فراموش می‌شوند
                    یکی یکی

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:10
و اما عشق 
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد.
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/06/05 و ساعت 13:20
اینم به مناسبت روز جانباز 

اتل متل یه بابا که اون قدیم قدیما

حسرتشو میخوردن تموم آدما

اتل متل یه دختر دوردونه باباش بود

هرجاکه بابا میرفت دخترش هم باهاش بود

اون عاشق باباش بود بابا عاشق اون بود

به گفته ی رفیقاش بابا چه مهربون بود

یه روز آفتابی باباتنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد دختر را جا گذاشتش

چه روز های سختی بود  اون روز های جدایی

چه سالهای بدی بود ایام بی بابایی

چه لحظه سختی بود اون لحظه رفتنش

ولی بدتر از اون بود لحظه بر گشتنش

هنوز یادش نرفته نشون به اون نشونه

اون که خودش رفته بود آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام کرد بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا یه مرد بی ادعا

اتل متل یه بابا دلیر وزار بیمار

اتل متل یه دختر که برعکس قدیما

براش دل میسوزوندن تمومی بچه ها

اتل متل یه بابا یه بابای مهربون

با دیده ی پر از اشک آلبومو باز میکنه

رفیقای جبهه رو همش صدا میکنه

آلبوم عکس بابا پر از عکس دوستاشه

عکسی هم از دخترش تو بغل باباشه

از اون وقتی که بابا دچار این مرض شد

مامان چه قدر پیر شده بابا چه قدر عوض شد

مامان گفته تو نماز بهر بابات دعا کن

دستاتو بالا ببر تقا ضای شفا کن

دیشب توی نمازش  واسه بابا دعا کرد

دستشو بالا برد و تقا ضای شفا کرد

نماز چون تموم شد دعا به آخر رسید

صدای گریه های  مامان تو خونه پیچید

دخترکم کجایی ؟ عمر بابا سر اومد

وقت یتیمداری و غربت مادر اومد

دخترکم کجایی بابات شفا گرفته

رفیقاشو دیده و ما را گذاشته رفته

آی قصه قصه قصه یه دستمال نشسته

خون سرفه بابا  رو این پارچه نشسته

بعد شهادت اوپارچه مال دختر شد

دختری که در پی  رسیدن به اونه

کنار اسم بابا زائر کربلایی

یه چیز دیگه نوشتن

شهید شیمیایی

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 12:8
گفتمش........ 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش دردو دلم را با که گویم ای رفیق

عکس مهدی(عج)را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

 

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:57
هرگز..... 
هرگز نهراسیم ز دشواری راه

این پای پر از زخم گواه است گواه

صد بار فتاده ایم و بر خاسته ایم

لا حول ولا قوه الا بالله

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:38
خدایا....... 

خدايا عقيده مرا از دست عقده ام مصون بدار .

 

خدايا به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن .

 

خدايا رشد عقلي و علمي مرا از فضيلت ، تعصب احساس و اشراق محروم نسازد .

 

 

خدايا مرا همواره آگاه و هشيار دار تا پيش از شناختن درست و كامل فكري مثبت يا منفي قضاوت نكنم

 

دكتر علي شريعتي

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:24
دوست.........باد 

گوهر اشكم نثار خاك پاي دوست باد       

                                         کلبه ي دل با چراغ مهر جاي پاي دوست باد

 

جان بي مقدار ما از درد او بر لب رسيد  

                                        شرمسارم دوستان، آن هم فداي دوست باد

 

چون ندارد طاقت افغان و زاري خاطرش

                                        در خفا گريم كه آسايش براي دوست باد

 

گر چه بنشسته است با تير و كماني در كمين

                                        ليك مرغ دل به شادي در هواي دوست باد

 

تا به كي جور و جفا گيرد به عشّاق، اي خدا؟

                                        راه و رسم مهرباني آشناي دوست باد

 

آنكه دوشينه به حال ما همي زد خنده اي

                                        از خدا خواهم چو ما او مبتلاي دوست باد

 

گر چه رفت از پيش ما با ناز يار تندخوي

                                        ليك از لطف خدا روشن سراي دوست باد

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:22
از نفست پیروی مکن ای دوست 
داروی تربیت از پیر طریقت بستان                      کآدمی را بتر از علت نادانی نیست

پنجه دیو به بازوی ریاضت بشکن                        کین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی                صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

حذر از پیروی نفس که در راه خدای                 مردم افکن تر از این غول بیابانی نیست

سعدی

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:21
دوست.........باد 

گوهر اشكم نثار خاك پاي دوست باد       

                                                                كلبه ي دل با چراغ مهر جاي پاي دوست باد

جان بي مقدار ما از درد او بر لب رسيد  

                                                                شرمسارم دوستان، آن هم فداي دوست باد

چون ندارد طاقت افغان و زاري خاطرش

                                                                در خفا گريم كه آسايش براي دوست باد

گر چه بنشسته است با تير و كماني در كمين

                                                                ليك مرغ دل به شادي در هواي دوست باد

تا به كي جور و جفا گيرد به عشّاق، اي خدا؟

                                                               راه و رسم مهرباني آشناي دوست باد

آنكه دوشينه به حال ما همي زد خنده اي

                                                               از خدا خواهم چو ما او مبتلاي دوست باد

گر چه رفت از پيش ما با ناز يار تندخوي

                                                               ليك از لطف خدا روشن سراي دوست باد

                                  

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:17
شیعه 

اين دست اگر چه رو به بالا مانده ست

تنها كفي از غرور دريا مانده ست

يا حضرت مرتضي علي شرمنده!

از شيعه فقط نام تو بر ما مانده ست

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:10
این است عاشق واقعی....... 

پاي سگ بوسيد مجنون خلق گفتند اين چه بود؟

گفت اين سگ،  گاه گاهي كوي لیلی رفته بود

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/03 و ساعت 11:8
گفتگوی منو تو 

گفتم تو شیرین منی                      گفتا: تو فرهادی مگر

گفتم خرابت ميشوم                      گفتا: تو ابادي مگر؟

گفتم ندادي دل به من                    گفتا: تو جان دادي مگر؟

گفتم ز كويت ميروم                       گفتا:تو آزادي مگر؟

گفتم فراموشم نكن                       گفتا:تو در يادي مگر؟

گفتم كه خاموشم مكن                   گفتا:تو فريادي مگر؟

گفتم كه بربادم مده                       گفتا: نه بر بادي مگر؟

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در سه شنبه 1386/05/30 و ساعت 23:33
خدا رحمت کند حافظ رو 
از چار چيز مگذر گر عاقلي و زيرک     امن و شراب بيغش معشوق و جاي خالي
*حضرت حافظ*

    گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم کش     تا سحرگه زکنار توجوان بر خيزم
    *حضرت حافظ*

بهاي وصل تو گر جان بود خريدارم     که جنس خوب مبصر به هرچه ديد خريد
*حضرت حافظ*

از همچو تو دلداري دل بر نکنم آري     چون تاب کشم باري زان زلف بتاب اولي
*حضرت حافظ*

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/05/26 و ساعت 1:7
وا وا وا 
هر سبزه که بر کنار جويي رسته است     گويي زلب فرشته خويي رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواري ننهي     کان سبزه زخاک لاله رويي رسته است
*خيام*
اندر دل بي وفاغم و ماتم