تبليغاتX
اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد شهرام نساج :: شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
شهرام نساج
شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
تفسیر زندگی 
زندگی تفسیر ۳ کلام است

۱.خندیدن

۲.بخشیدن

۳.فراموش کردن

پس :

         بخند و

         ببخش و

         فراموش کن  .

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/31 و ساعت 0:56
دیگه دیر شده 

سال ها از دوستی ما دو تا می گذرد و حالا اون با یک دسته گل

 

رز به دیدنم آمده و می گوید دوستم داردو دلش برایم تنگ شده

 

وای خدای من!

 

چه قدر منتظر این جمله بودم و او حالا می گرید.

 

وقتی می رود سنگ قبرم از اشگ هایش خیس شده ..

 

کاش زودتر این جمله را گفته بودی... 

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در شنبه 1386/06/31 و ساعت 0:51
از علی شریتی 

شگفتا وقتي بود نمي ديدم ؛

وقتي مي خواند نمي شنيدم

وقتي ديدم كه نبود وقتي شنيدم كه نخواند.

چه غم انگيز است وقتي كه چشمه اي سرد در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد؛

تشنه ي آتش باشي و نه آب، و چشمه كه خشكيد،

چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ي آن بودي  بخار شد و به هوا رفت

و آتش كوير را تافت و در خود گداخت و از ز مين آتش  روييد و از آسمان آتش باريد

تو تشنه ي آب گردي  و نه تشنه ي آتش

و بعد عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از  غم نبودن تو مي گداخت .

                                                                 دكتر علي شريعتي

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 1:21
ای چی بگم والا 

زندگي را زشت مي كنند كساني كه خود شاد اند ولي نمي خواهند ديگران را شاد ببينند. کسانی که از شادی دیگران در عذاب اند.

 همواره كساني هستند كه فراوان مرا مي آزارند و فراوان بر زمين مي كوبندم اما يك انسان موفق انساني است كه از زشتي ها پند گيرد، ببخشد، آزاد بينديشد و از تماشاي باران لذت برد. تا آن هنگام كه قلبي لبريز از كينه و نفرت داريم هرگز نمي توانيم شاد بينديشيم و از در كنار عزيزان بودن لذت بريم. زندگي كوتاه است، كوتاه تر از آنچه مي انديشيد. امام علی (ع) می فرمایند:« زندگی آنقدر شیرین نیستُ مرگ هم انقدر ترسناک نیست که انسان به خاطرش شرفش را بفروشد.»

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 1:19
سخن دکتر  

در برابر تو کیستم ؟
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را
اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را
شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی
و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که
انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری
است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام
این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای
میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است
بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.

خدايا به هر آنكه دوست مي داري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به هرآن كه دوست تر مي داري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است.

دكتر علي شريعتي

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 1:15
تصميم مهم 

تصميم مهم

در يكي از روستاهاي ايتاليا، پسر بچه شروري بود كه ديگران را با سخنان زشتش خيلي ناراحت مي كرد.

روزي پدر جعبه اي پر از ميخ به او داد و به او گفت: هر بار كه كسي را با حرفهايت ناراحت كردي يكي از اين ميخها را به ديوار طويله بكوب.

روز اول، پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد. پدر از او خواست تا تعداد دفعاتي ر كه ديگران را مي آزارد، كم كند. پسرك تلاشش را كرد و تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد. يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرفهايش معذرت خواهي كند، يكي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.

روزها گذشت تا اينكه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم! پدر دستان پسرش را گرفت و به طويله برد، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! كار خوبي انجام دادي، اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست.وقتي تو با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم، چنين آثاري بر انسانها مي گذارند.

                                     برگرفته از كتاب «نشان لياقت عشق»

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 1:10
این چندتا جمله ی ...... 
از کوچکترین بیشرفتهای مردم تعریف کنید ودر ستایش کردن صمیمیت وسخاوت به خرج بدین

حتی یک لحظه هم به دشمنان خود نیندیشید

هیچ چیز نیک یا بد نیست.شیوه تفکر ما امور را بد یا خوب جلوه میدن

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 0:16
دنبال مالتان نروید ....... 

  وقتی کلاهتان را باد می برد ؛ دنبال آن ندوید ؛ چون عده زیادی با اشتیاق دنبال آن می دوند ؛ چرا آنها را از این لذت محروم می کنید؟       
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 0:3
گل 
صبحدم رفتم بچینم فارغ از گلزار گل

دیدم از عکس جمالش هر طرف بسیار گل

بلبلان را خوش نوا دیدم بخوبی در چمن

بال گل ، پرگل ، بدن گل ، پنجه گل ، منقار گل

مطربان را خوش نوا دیدم بخوبی سربسر

ساز گل ، نی گل ، نوا گل ، نغمه گل ، گفتار گل

جانب میخانه رفتم تا بنوشم جام می

جام گل ، می گل ، سبد گل ، مست گل ، هشیار گل

قامت انسان نهال پایدار جنت است

ریشه اش گل ، ساقه اش گل ، قامتش گل، بار گل

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/06/30 و ساعت 0:1
گنج عافیت 
 

من ترا بهر دل خود ساختم

خویشتن را خود بدام انداختم

برکنار از عشق بودم ای دریغ

قدر کنج عافیت نشناختم

بر فراز معبد خاموش عشق

پرچم عشق ترا افراختم

بر سمند باد پای آرزو

بر نشستم با امیدت تاختم

با زبان شعر و با کلک خیال

دمبدم حسنی برایت ساختم

گه ز چشمان تو صهبا ریختم

گه ز چشمان تو خنجر آختم

الغرض پایان کارم تلخ بود

در قمار عشق بازی باختم

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در پنجشنبه 1386/06/29 و ساعت 23:59
شاعر و فرشته 
 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته.شاعر پر  فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمانی گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.خدا گفت دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ؛ زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد ؛ آسمان برایش تنگ است.      

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در پنجشنبه 1386/06/29 و ساعت 23:56
قصه شیرین 

قصه شيرين

 

 

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که « تو » یی

برنیاید دگر آواز از « من » !

 

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان؛

هر چه جز میل دل او،

بسپاریم به باد!

 

 

آه!

 

        باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

 

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک،

خنده می زد « شیرین »؛

تیشه می زد « فرهاد »!

 

نه توان گفت به جانبازی« فرهاد»:افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی « شیرین»فریاد.

 

کار« شیرین » به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

 

کار فرهاد،برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است.

 

 

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست:

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان،چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی.

تب و تابی بودت هر نفسی.

به وصالی برسی یا نرسی!

 

  

              سینه بی عشق مباد!

 

 

 

فریدون مشیری

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:18
وقتی که عاشق میشم....... 

وقتی عاشق می شم...

 

 

-مثل شفیره ای هستم،که دوست داره،زود پروانه بشه.

 

-مثل بچه لاک پشتی ،که بعد از تولدش،گرمای ماسه های کنار دریا رو احساس می کنه.

 

-مثل جوجه زرد کوچولویی،که همش دوست داره،نزدیک مادرش باشه.

 

-مثل غرور باغبونی، که اولین میوه درختش رو می بینه.

 

-مثل حرکت بی وقفه ثانیه شمار ساعت.

 

-مثل آبی که توی سماور می جوشه و وقتشه که چای دم کنی.

 

-مثل موج پرشوری که با تمام توانش به صخره های کنار دریا می خوره و بر می گرده.

 

-مثل غروبای غم انگیز،ولی دوست داشتنی پائیز.

 

-مثل گریه های بی بهانۀ غروبای جمعه.

 

-مثل آتیشی که زود زود هیزم هاش رو، خاکستر می کنه.

 

-مثل بچگی هام که سوار چرخ و فلک می شدم و چرخ و فلک که پائین می اومد،دلم هرّی می ریخت.

 

-مثل خوابهایی که می خواهیم کاری بکنیم،یا فریادی بزنیم،ولی نمی شه...

 

 

 

 

 

« فصل حقیقی عشق لحظه ای است که

 

دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم

 

و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است،

 

و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود.

 

 

یوهان ولفگانگ گوته »

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:16
بنازم صبر خدارو 

عجب صبری خدا دارد!

 

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول.

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

بروی یکدگر،ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که در همسایۀ صدها گرسنه،چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم،

تحسین نعرۀ مستانه را خاموش آندم.

برلب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوسیده از صد جامۀ رنگین،

زمین و آسمان را

واژگون مستانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

نه طاعت میپذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان،

سبحه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،

آواره و،دیوانه می کردم!

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبریایی،با همه صبر خدایی،

تا که می دیدم عزیز نابجایی،ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را

وارونه،بی صبرانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که میدیدم مشوش عارف و عامی،ز برق

فتنه این علم عالم سوزمردم کش،

بجز اندیشه عشق و وفا،معدوم هر فکری

در این دنیای پرافسانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم:

همین بهتر که او خود بجای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد!

و گرنه من بجای او چو باشم.

یکنفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل و فرزانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!

 

 

«  معینی کرمانشاهی »

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:15
حافظانه 

بیا که قصر امل سخت سست‌بنیاد است          بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام هـمـت آن‌ام کــه زیــر چــرخ کـبـود        ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:12
چراغها خاموش میشوند و ....... 

چراغ‌های دنیا
خاموش می‌شوند
                    یکی یکی
و آدم‌ها
خط‌های کمرنگ قلب‌شان را
                                  دیگر
   نمی‌توانند بخوانند
و رازهای پنهان قلب‌ها
فراموش می‌شوند
                    یکی یکی

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 16:10
خلیل جبران 

چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق .
و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،
اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.

************************************************************

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
 
شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 15:56
عشق یا دوست داشتن 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه است و از روی بصیرت روشن و زلال.

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جایی که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همراه با آن اوج می گیرد.

دوست داشتن در هر روح جلوه ی خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد. و چون روحها رنگ طرح طعم و عطر ویژه ای دارند می توان گفت به شمار هر روحی دوست داشتنی هست!

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تماس مداوم باشد به ابتذال کشیده می شود.و تنها با بیم و امید و دوری و دیدارو پرهیز است که زنده می ماند.

اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست.!!

. دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در نور سبز میشود و رشد می کند و این دوست داشتن است که همواره پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت در آغاز  دوروح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند.

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار

و دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 15:55
از شریعتی 

 

 برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 15:53
ممنونم از ........خیلی ممنون.امیدوارم بتونم جبران کنم اینهمه محبت و معرفت و ....... 
سلام دوستان کلی گریم گرفت وقتی این شعرو خوندم.یه جریان داره.که من از خودم شرمندم و از یکی ممنون. خدارو شاکرم به خاطر.........(در ضمن تولد خودمم مبارک)

باز هم زمزمه ميآيد و بوي خوش ياس
در دلم غوغايي است و سكوتي پر راز
همه شب دست در آغوش زمين بيپروا آسمان مينگرم
در هوا ياس و زمين ريشه اي از خار به دستم دادست
در دلم شورش بيتاب فراق ميبينم
كه در آن دستي نيست
خالي از هر خاكي به افق مينگرد چشمانم
گام هايم همه نرم
زمزمه پر آهنگ
نور چشمانم همه عشق و اميد
گونه ام سرخ تر از سرخابي
گام ميپيمايم
تا افق راهي نمانده خوب ميدانم
و افق ميبينم
و طلوعي پس آن كه چه بس زيبايست
گام ميپيمايم
و لبانم همه خشك
همه تركيده از اين بي آبي
همه سرخ
تا طلوع قدمي بيش نمانده اكنون
نور را حس كردم
و حرارت را در عمق وجود
به عقب مينگرم
رد پايم پيداست
ردپايي همه خون
همه عشق
همه دل كندن از آن دست در خاك سيه
به سراي گل ياس نزديكم
در دو سويم دستي نيست كه نوازش كرده، گويد چه لطيف است اين گل
و نگاهم زرد گشته است از اين بيخوني
و وجودم لب مرگ با لباني مشتاق جام عشق مينوشد
كودكي ميخندد
چه صدايش نزديك
و چه زيبا ،آرام
به من مبنگرد
كودكي با لبخند به سويم جاريست
و دگر در پايم لحظه اي از جان نيست
به زمين مي افتم
بر لبم لبخندي
و وجودم همه سرد
كودكي ميخندد
خنده اش حس غريبي است كه به سويم جاري است
و چه زيباست اين لحظه مرگ
حس كردن اين خنده پاك در وجود پاك اين كودك
 
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 0:41
و اما عشق 
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد.
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/06/05 و ساعت 13:20
اینم به مناسبت روز جانباز 

اتل متل یه بابا که اون قدیم قدیما

حسرتشو میخوردن تموم آدما

اتل متل یه دختر دوردونه باباش بود

هرجاکه بابا میرفت دخترش هم باهاش بود