تبليغاتX
شهرام نساج
شعر.دو بیتی.داستان.اصول زندگی و موفقیت.حکایت.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت
پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد
وی برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند
شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.

پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد
به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!
 از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.
قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 1:39 توسط ..:: شهرام نساج ::..

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که؛
پدر تنها قهرمان بود
عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند .
تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازی هایم بـود و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 21:28 توسط ..:: شهرام نساج ::..

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

... صورتحساب !!!
... ... کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان
مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان
بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان
جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 13:56 توسط ..:: شهرام نساج ::..

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد"




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت 0:22 توسط ..:: شهرام نساج ::..

وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید

وقتی یکی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید

وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید

وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید

وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد

وقتی یکی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند

وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد

وقتی یکی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید

وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست

وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی هم عشق می ورزید
براستی دوست داشتن چه زیباست...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 0:21 توسط ..:: شهرام نساج ::..

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن... آب بخوریم

================

شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران

================

شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه

================

شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد !

================

شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره !

================

شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار !

================

شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

================

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

================

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

================

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !

================

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده !

================

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !

================

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !

================

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

================

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود ولی سمت چپی ها نو بود !

================

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !

================

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم !

================

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم !

================

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !

================

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درختان اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود !

================

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

================

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!

================

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی !

================

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !

================

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف میخواست با صوت بخونه

================

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !

================

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد !

================

چه شیطونی هایی می کردیم
یادش به خیر
یاد کودکی.......و زمان خوبم
و همه بچه های اون موقع....
یاد اون روزا بخیر..............



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت 1:5 توسط ..:: شهرام نساج ::..

پدری در حال تمیز کردن ماشین خود بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین وچشمش به خراشیدگی كه كودك كنده بود خورد كه نوشته بود :دوستت دارم پدر.........




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1389/04/10ساعت 14:33 توسط ..:: شهرام نساج ::..

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند. برخی؛ دادن گل و هدیه و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد.
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید: آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من 23.gif">بود.16.gif23.gif




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/12ساعت 0:31 توسط ..:: شهرام نساج ::..

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . . . اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1388/12/09ساعت 16:38 توسط ..:: شهرام نساج ::..

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خیلی خوب بود پدر.
- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
- بله پدر، دیدم...
- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟
- من دیدم که:
ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند.
ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود.
ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند.
ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی
دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!!.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/11/26ساعت 1:15 توسط ..:: شهرام نساج ::..

در یکی از کشورهای غربی خانم به دوران رسیده ای به اتفاق سگش به مغازه میوه فروشی رفت که میوه بخرد. سگ مرتب میوه ها را لیس می زد و بو می کرد. میوه فروش که فوق العاده از این کار سگ ناراحت شده بود رو به خانم کرد و گفت: خانم! ببین سگتان چه می کند! چرا جلوی حیوان را نمی گیرید؟
خانم با خونسردی در حالی که میوه جدا می کرد رو به سگ کرد و گفت: آقا راست می گوید, مگر نمی بینی این میوه ها نشسته است!!!!!!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1388/11/25ساعت 22:6 توسط ..:: شهرام نساج ::..

روزی روزگاری یک زن قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه… شوهرش اون رو به فرودگاه می رسونه و واسش آرزوی می کنه که سفر خوبی داشته باشه… زن جواب میده ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟
مرد می خنده و میگه : “یه دختر ایتالیایی”
زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره … دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی گرده ، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوش گذشت؟
زن : ممنون ، عالی بود!
مرد می پرسه : خب سوغاتی من چی شد؟
زن : کدوم سوغاتی؟
مرد : همونی که ازت خواسته بودم… دختر ایتالیایی!!
زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنم تا ببینم پسر میشه یا دختر؟

نتیجه گیری مهم این داستان :

هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون ها به طرز وحشتناکی باهوش هستند!!!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/11/19ساعت 13:39 توسط ..:: شهرام نساج ::..

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

-برای چه این قدر کار کردند؟

-برای اینکه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

-کدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ کدام شمع؟

-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-کدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-کدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد.

اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید.

من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/11/19ساعت 13:21 توسط ..:: شهرام نساج ::..


متن سنگ قبر پروین اعتصامی آنکه خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من م
ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

متن سنگ قبر کوروش کبیر
ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

متن سنگ قبر فریدون مشیری
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

متن سنگ قبر بابک بیات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر شاپور
قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......

متن سنگ قبر سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

متن سنگ قبر منوچهر نوذری
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

متن سنگ قبر وینستون چرچیل
من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی
اکنون گور او را بس است
آنکه جهان اورا کافی نبود

متن سنگ قبر نیوتن

ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....
وهمه روشن شد

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)
3.141562353589793238462633862279088

متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)

بهترین ها هنوز در راهند....
انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن
ای مرگ



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/11/16ساعت 1:36 توسط ..:: شهرام نساج ::..

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت 12:54 توسط ..:: شهرام نساج ::..

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت : برای ا ینکه بتوانی دقیقتر به من بگو یی که میزان ناشنوا یی همسرت چقدر است ،آزما یش ساده
ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
ابتدا در فاصله ٤ متر ی او با یست و با صدا ی معمولی ، مطلب ی را به او بگو . اگر نشنید ، همین کار را در
فاصله ٣ متری تکرار کن. بعد در ٢ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود . مرد به
خودش گفت: الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان « ؟ عز یزم ، شام چی دار یم »
سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار
 کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت« ؟ عزیزم شام چی داریم » :
و همسرش گفت:
!! « خوراک مرغ » : برای چهارمین بار میگم « !؟ مگه کری »
حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت 12:49 توسط ..:: شهرام نساج ::..

آقای بیل گیتس عزیز:
این نامه از طرف سینک از پنجاب می باشد.
ما برای خانه یک کامپیوتر خریدیم و مشکلاتی پیدا کردیم که بنده برای توجه شما مطرح می کنم.

1-بعد از وصل به اینترنت وقتی می خواهیم ایمیل باز کنیم و فرم هات میل را پر می کنیم در ستون پسوورد تنها چند ستاره ظاهر می شود اما در بقیه ء خانه ها هر چی تایپ می کنیم ظاهر می شودبا این مشکل فقط در پسوورد مواجه می شویم .
ما این مسئله رو با فروشنده (سینگ سانتا) چک کردیم و او گفت : هیچ مشکلی در کیبورد وجود نداردبنابر این ما ایمیل ها رو با پسوورد ******** باز می کنیم من خواهشمندم این مشکل را شما چک کنید چون ما نمی دانیم پسووردمان چی هست؟

2-وقتی ما کلید شات داون را فشار می دهیم قادر به وارد کردن هیچ چیزی نیستیم .

3-اینجا یک دگمه ای بنام استارت است ولی دگمه ای بنام استوپ وجود نداردخودتان این را چک کنید.

4-ما گزینهء "Run"را در منو دیدیم یکی از دوستان ما "run"را کلیک کرد و به Amritsar! دوید لذا خواهشمندیم این Run را به Sit(نشستن)تغییر دهید تا ما موقع کلیک کردن بنشینیم.

5-یک مسئلهءمشکوک اینکه آیا در سیستم روروک(re-scooter) وجود دارد چون من فقط re-cycle""پیدا کردم اما من خودم یک رورورک در خانه دارم.

6-اینجا یک دگمهءfind""است اما احتمالا کار نمی کند چون خانم من کلید منزل را گم کرده بود و ما با این دگمه دنبال کلید گشتیم اما پیدا نکرد.

7-هر شب من بخاطر محافظت ماوس از گربه نمی توانم بخوابم بنابراین پیشنهاد می کنم شما یک سگ برای کشتن گربه فراهم کنید.

8-لطفا زمانی را که شما پولهای ما رو که از بازی کارتها بردیم می دهید و همچنین کی خودتون جهت جمع کردن پولهایتان به منزل ما می آیید را تثبیت کنید .

9-بچه های من میکروسافت "کلمه"(word) را یاد گرفتند و حالا می خواهند میکروسافت "جمله " را یاد بگیرند بنابراین کی شما آنرا فراهم می کنید؟

با احترامات فراوان

بانتا سینگ




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت 12:40 توسط ..:: شهرام نساج ::..

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don''t see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven''t used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

To be part of a team
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی

These are the best moments of life
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/17ساعت 3:55 توسط ..:: شهرام نساج ::..

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
 
قبل از جواب دادن فكر كن
 
هیچكس را تمسخر مكن
 
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
 
خود برای خود، زن انتخاب كن
 
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
 
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
 
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
 
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
 
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
 
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
 
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
 
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
 
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
 
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
 
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
 
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
 
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
 
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
 
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
 
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
 
هرگز ترشرو و بدخو مباش
 
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند
 
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده
 
دورو و سخن چین مباش، نزدیك انجمن دروغگو منشین
 
چالاك باش تا هوشیار باشی
 
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی
 
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
 
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد 
 
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند.



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/17ساعت 3:45 توسط ..:: شهرام نساج ::..

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش.

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.

دکتر شریعتی



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/16ساعت 23:1 توسط ..:: شهرام نساج ::..

حاصل ضرب توانایی در ادعا همیشه یك عدد ثابت است

هرقدر توانایی بیشتر باشد، ادعا كمتر است،

و هر قدر ادعا بیشتر ، توانایی كمتر .

(( فرانس فانتال ))



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/16ساعت 22:55 توسط ..:: شهرام نساج ::..

وقتی میتوانستم صحبت كنم. گفتند گوش كن...

وقتی میتوانستم بازی كنم مرا كاركردن آموختند...

وقتی كاری پیدا كردم ازدواج كردم...

وقتی ازدواج كردم بچه ها آمدند...

وقتی آنها را درك كردم مرا ترك كردند...

وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی كنم زندگی تمام شد!!!



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 16:46 توسط ..:: شهرام نساج ::..

بعضی ها مثل تیتان هستند حتی اکسید شون هم با ارزشه.

بعضی ها هم مثل آهن هستند فقط به درد لای جرز دیوار میخورند.

بعضی ها مثل آرگون بی خیال و بی اثرند ولی بعضی ها ی دیگه مثل سدیم خیلی فعال اند.

بعضی ها مثل اکسیژن فقط تو فکر تخریب و اکسید کردن بقیه هستند یا مثل گوگرد باعث خوردگی میشن.

البته هستند آدم هایی که مثل آلومینیوم سبک ولی در عین حال مقاومند .

بعضی ها رو تا اول غنی شون نکنی به دردت نمیخورن وبرات نفعی ندارند(باید پول رو بدی).

بعضی ها خیلی کمیابند و مثل طلا گرانبها هستند .

ولی بعضی دیگه مثل سیلیس تا دلت بخواد همین جور ریخته و زیادند.

بعضی ها مثل فسفر یه جوری خودشون رو می خوان نشون بدهند.

بعضی ها هم در کار خودشون سردر گم هستد و مثل عناصر واسطه هستند.

بعضی ها ظرفیتشون خالی و دنبال پرکردنش هستند .

البته اکثر آدم ها عنصر نیستند و به صورت ترکیبی از عناصر موجود میباشند راستی ترکیب شما چیه ؟



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 16:40 توسط ..:: شهرام نساج ::..

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.
 
علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم.
 
جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت
 
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
 
سقراط گفت:  چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت:  خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
 
سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
 
 و از درد و بیماری به خود می پیچد  ، ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
 
 مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
 
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.سقراط پرسید:
 
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
 
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
 
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی
 
که او را بیمار می دانستی  آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟
 
و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟
 
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
 
بیماری فکری و روان نامش غفلت است
 
 و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد
 
و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
 
پس از دست هیچ  کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر
 
 و آرامش خود را هرگز از دست مده
 
 و بدان که هروقت کسی بدی می کند
 
در آن لحظه بیماراست



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 16:30 توسط ..:: شهرام نساج ::..

اگر مهربان باشید، آدمها شما را به خودشیرینی متهم می کنند! .اما شما همچنان مهربان بمانید.


اگر با دیگران رو راست باشید. دیگران شما را فریب خواهند داد! با این وجود چون آب زلال و صادق بمانید.


اگر شما برای زندگی بهتر تلاش کنید، دیگران برچسب حرص و طمع به شما خواهند زد .اما شما سخت کوشانه به جلو روید.


اگر امید به دیگران ارزانی دارید .شما را خوش خیال می پندارند. چون فانوس به شب های تار بی امیدی بتابید .


اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند! .با این وجود شادمانی کنید. و شادی هایتان را تقسیم کنید .


خوبی های امروزتان را فردا فراموش می کنند! اما شما همچنان خوب بمانید و خوبی کنید!

وقتی شما چشمان خود را به اشتباه و ضعف دیگران می بندید! دیگران ممکن است شما را ساده لوح بپندارند اما همچنان از کنار اشتباه دیگران بگذرید!
 
سنجش های دیگران و قضاوتهای آنان مهم نیست!
تنها داوری و قضاوت خدا مهم است.
خداوندی که همه چیز را می بیند و می شنود
و همه به سوی او بازخواهیم گشت.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 16:23 توسط ..:: شهرام نساج ::..

 

 سالمندی میگفت: "من چهار فرزندم را در تنها اتاق منزل كوچكم بزرگ كردم

اكنون آنها در چهار منزل بزرگ خود يك اتاق كوچك براي من ندارند."




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 15:55 توسط ..:: شهرام نساج ::..

اینك كه به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و كشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می كنمكه تا روزی كه من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهددین و آیین و رسوم ملتهایی كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی كه من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند .
من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی كه زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد،
هر گز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند یا ننماید
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .
من تا روزی كه پادشاه ایران و بابل و كشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسی به دیگری ظلم كند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .
من تا روزی كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر
بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال، تصرف نماید
من تا روزی كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد
و بدون پرداخت مزد ، وی را بكار وادارد .
من امروز اعلام می كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر دینی را كه میل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه میل دارد سكونت كند، مشروط بر اینكه در آنجا حق كسی را غضب ننماید
و هر شغلی را كه میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو كه مایل است ، به مصرف برساند، مشروط به اینكه لطمه به حقوق دیگران نزند .
من اعلام می كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ كس را نباید به مناسبت تقصیری كه یكی از خویشاوندانش كرده ، مجازات كرد، مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلی ممنوع است و اگر یك فرد از خانواده یا طایفه ای مرتكب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران
من تا روزی كه به یاری مزدا ، سلطنت می كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنیز بفروشند و حكام و زیر دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و كنیز بشوند و رسم بردگی باید به كلی از جهان برافتد .
و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجرای تعهداتی كه نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 15:40 توسط ..:: شهرام نساج ::..

ای کاش
می دانستم
پس از مرگم
اولین اشک از چشم چه کسی فرو میریزد
و آخرین کسی که مرا فراموش می کند
کیست
تا
قبل از مرگم
جانم را فدایش کنم...



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 2:31 توسط ..:: شهرام نساج ::..

به جایی می اندیشم رها از رنج. جایی که نا امیدی و مرگ را در آن راهی نباشد. جایی که همه چیز پاک است و ناب و نیک ترین نیکان در آن جای دارد و من نیایشم همواره این است که در تمام آن با تو ای دوست سهیم باشم .



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 2:30 توسط ..:: شهرام نساج ::..

زن عشق میکارد و کینه درو می کند!
دیه اش نصفه دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر !
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی !
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی !
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی !
او درد می کشد و تو نگرانی که دختر نباشد ...
او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی !
او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر !!!
زنده یاد دکتر علی شریعتی



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 17:58 توسط ..:: شهرام نساج ::..