تبليغاتX
اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد شهرام نساج :: شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
شهرام نساج
شعر.سخن بزرگان.ترفند.اس ام اس.علمی.کتاب و..........
 
هر که هر بامداد پیش کسیست هر شبانگاه در سرش هوسیست
دل منه بر وفای صحبت او کانچنان را حریف چون تو بسیست
مهربانی و دوستی ورزد تا تو را مکنتی و دسترسیست
گوید اندر جهان تویی امروز گر مرا مونسی و همنفسیست
باز با دیگری همین گوید کاین جهان بی‌تو بر دلم قفسیست
همچو زنبور در به در پویان هر کجا طعمه‌ای بود مگسیست
همه دعوی و فارغ از معنی راست‌گویی میان تهی جرسیست
پیش آن ذم این کند که خریست نزد این عیب آن کند که خسیست
هر کجا بینی این چنین کس را التفاتش مکن که هیچ کسیست

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت 1:45
گفتگو با خدا 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت 1:19
علت قبول نشدن در كنكور 

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري ندارد چرا كه سال 365 روز است درحالي كه: 

1)       در سال 52 تا جمعه داريم و مي دانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است ، به اين ترتيب 313 روز باقي مي ماند.

2)   حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرما ي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز.

3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعاً 122 روز مي شود.بنابراين 141 روز باقي مي ماند.

4)    اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را مي طلبد كه جمعاً 15 روز مي شود. پس 126 روز باقي مي ماند.

5)   طبيعتاً 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز مي شود. پس 96 روز باقي مي ماند.

6)   1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است . چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز.مي ماند 81 روز.

7)   روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص مي دهند.پس 46 روز باقي مي ماند.

8)    تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند.پس 16 روز باقي مي ماند.

9)    در سال شما 10 روز را به بازي مي گذرانيد.پس 6 روز باقي مي ماند.

10)    در سال حداقل 3 روز به بيماري طي مي شود و 3 روز باقي مي ماند.

11)     سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را دربرمي گيرند.پس 1 روز باقي مي ماند.

12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه مي توان در آن روز درس خواند؟!!

آيا واقعا همينطور نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 22:50
دوست داريد فكر اطرافيانتان را بخوانيد؟ 
  آيا مايليد به افكار كسي كه در كنار دستتان نشسته است پي ببريد؟ اگر با افراد زيادي مواجه شده باشيم مي‌توانيم بسياري از افراد را حتي از نوع صحبت كردنشان بشناسيم‌. اما اين شناخت در مواجه حضوري با دانستن بسياري از حالات ثابت شده در علم روان‌شناسي بهترين فرهنگ نامة آدم‌شناسي را برايمان مي‌گشايد. با شناخت بيشتر افراد، ارتباطمان جهت دار مي‌شود و در مدت كوتاهي خواهيم توانست كه به هدف مورد نظر از اين آشنايي و ملاقات نزديك شويم‌. ايجاد رابطه صحيح باعث رشد عزت نفس در انسان مي‌شود و ارتباط ما با خودمان و اطرافيان تقويت مي‌شود.

ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:32
از طرف یک انسان خوشبخت 
من و همسرم يك زندگي عاشقانه داريم زيرا...
    
    1 - براي همديگر وقت صرف مي‌كنيم‌.
    2 - به همه مي‌گويم كه دوستش دارم‌.
    3 - براي قدرداني از محبت‌هايش‌، نامة عاشقانه‌اي برايش مي‌نويسم‌.
    4 - در جمع از او تعريف مي‌كنم‌.
    5 - وقتي غمگين است سعي مي‌كنم ناراحتي‌اش را بفهمم و او را درك كنم‌.
    6 - هميشه در اتفاقات خوب و مهم زندگي او را سهيم مي‌كنم قبل از اين كه ديگران چيزي بدانند.
    7 - در همه مراحل زندگي باهم برنامه ريزي مي‌كنيم‌.
    8 - همواره مراقبش هستم و به نيازهايش توجه خاصي نشان مي‌دهم‌.
    9 - آرامش را در همه حال حفظ مي‌كنم‌.
    10 - باورهايم را نسبت به او همواره حفظ مي‌كنم‌.
    11 - پس از به پايان رسيدن روزهاي پرتحرك‌، شب‌ها همه چيز را برايش تعريف مي‌كنم‌.
    12 - اولين كسي هستم كه تولدش را تبريك مي‌گويم‌.
    13 - به كارهايي كه برايم انجام مي‌دهد توجه مي‌كنم و قدردان محبت‌هاي او هستم‌.
    14 - ازدواجمان را از موهبت‌هاي الهي مي‌دانم‌.
    15 - براي سلامتي‌اش صدقه مي‌دهم‌.
    16 - در يك مكان يادداشتي محبت‌آميز برايش پنهان مي‌كنم و او را راهنمايي مي‌كنم تا پيدايش كند.
    17 - در همه لحظات زندگي با گذشت رفتار مي‌كنم‌.
    18 - سعي مي‌كنم كه هميشه سرزنده و شوخ طبع باشم‌.
    19 - كارهايي كه نشان دهندة محبتم نسبت به اوست برايش انجام مي‌دهم‌.
    20 - هرگاه از او خيلي عصباني هستم به نكات مثبتش هم فكر مي‌كنم‌.
    21 - اگر احساس كنم از وسايل شخصي‌اش چيزي كم دارد ولي خودش نمي‌خرد، حتماً برايش تهيه مي‌كنم‌.
    22 - همه هدايايي را كه به من داده است‌، از صميم قلب دوست دارم‌.
    23 - هميشه دل آرام يكديگر هستيم‌
|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:27
نحوه آزمون استخدام : 

يك كار فرما  ِ اشخاص مورد نیاز خود را با یک آزمون ساده استخدام مینمود  :

 

 اين موضوع را از يك روستا زاده شنيدم  :

او ميگفت : در زمان قدیم در  روستاي ما اربابي بود كه زمينهاي كشاورزي وسيع و دامداري داشت  و براي اينكه چوپان براي گله اش  استخدام كند ؛ يك فرمول خاص داشت .

ارباب متقاضيان چوپاني را به دفترخود  ( اطاقك يا منزل ) دعوت ميكرد و پس از چند دقيقه مي گفت  : برو و خبرت ميكنم .

گاهي اوقات كسي را اصلا خبر نمي كرد و گاهي اوقات يكدقيقه بعد خبر ميكرد و استخدام هم ميكرد .

به نظر شما چگونه ؛ چوپان را مورد آزمايش قرار ميداد  ؟

 

شايد درست حدس زديد :

ارباب پس از ورود  چوپان متقاضي به دفترش ؛ دستور ميداد كه سنگ كوچكي به داخل كفش  آقاي متقاضي بيندازند و سريع با شخص متقاضي خداحافظي مينمود و سپس برانداز و نظاره ميكرد كه آقاي متقاضي  نسبت به اين سنگ ريزه در كفشش چه واكنشي به خرج مي دهد و اگر ميديد كه آن شخص ؛  سريع  سنگريزه را از كفشش خارج مينمود ؛ او را استخدام ميكرد و اگر ميديد با همان سنگريزه داخل كفش راه ميرود ؛ او را رد مينمود

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:17
کارها و کمکهای کوچک در مجموع بزرگ میشود  

 

اگر كار كوچكي

با دقت و به طور مداوم واز روي محبت

انجا م شود

ديگر

كار كوچكي نيست

 

مردي در كنار ساحل دور افتاده اي قدم مي زد مردي را از فاصله دور مي بيند  كه مدام دولا مي شود وچيزي را از روي زمين بر مي دارد وتوي اقيانوس پرت مي كند. نزديك تر كه مي شود ، مي بيند مردي بومي صدف هايي را كه به ساحل مي افتد در آب مي اندازد .

- صبح بخير رفيق خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي كني ؟

- دارم اين صدف ها را داخل اقيانوس مي اندازم . الان موقع مد درياست واين صدف ها را به ساحل آورده و اگر آن ها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد .

- دوست من ! حرف تو را مي فهمم در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارند . تو كه نمي تواني آن ها را به آب بر گرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست ،نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند ؟

مرد بومي لبخند مي زند دولا مي شود ودوباره صدفي را بر مي دارد و آن را در داخل دريا مي اندازد : براي اين يكي اوضاع فرق كرد .

 

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:12
آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟ 

روزي خواجه حسن مودب شنيد كه عارفي بزرگ به نام ابوسعيد ابوالخير به نيشابور آمده و منبر ميرود و موعظه ميكند و از فكر و دل اشخاص خبر ميدهد ؛ خواجه حسن مودب كه يكي از مخالفين اهل عرفان بود و پول و ثروت دنيا او را مست كرده بود ؛ اين گونه سخنان را باور نمي كرد و آنها را غير واقعي مي دانست و بعلت كنجكاوي به شهرت ابوسعيد ؛ خواجه به مجلس ابوسعيد رفت و به سخنان او گوش داد ؛ در ميان سائلي برخاست و گفت : كمكم كنيد لباس ندارم .

 ابوسعيد از مردم امداد طلبيد و باز خواجه مودب با خود فكر كرد :

"خوب است لباس خود را به او بدهم " و دوباره فكر اوليه بر او غلبه كرد كه اين لباس گرانقيمت است و..... تا سه بار سائل كمك خواست و اين فكر مدام به مودب خطور كرد .

در اين بين پير مردي كه كنار خواجه مودب  نشسته بود از ابوسعيد  پرسيد:

آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟

ابوسعيد گفت : بلي ! صحبت ميكند كما اينكه در همين ساعت ؛ خداوند به مردي كه پهلوي تو نشسته است سه بار فرمود : اين لباس را به سائل بده ولي او گفت اين لباس را از آمل برايم آورده اند و خيلي گرانقيمت است و آن را نداد

 

شيخ حسن مودب كه اين سخن بشنيد ؛ لرزه بر اندامش افتاد و برخاست و پيش شيخ رفت و بوسه بر دست شيخ زد و لباس خود را فوري به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شيخ قرار گرفت و...............

 

آيا تاكنون شما نيز متوجه  نداي خداوند شده ايد ؟

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:11
جملاتی از آنتونی رابینز 
اگر فکر کنید کاری را می توانید یا نمی توانید انجام بدهید٬ در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

هیچ چیز معنایی ندارد مگر اینکه شما به آن معنا ببخشید.

اگر پیگیر باشید همیشه راهی پیدا می شود.

اگر بتوانید پنج یا شش "نه " را تحمل کنید آن وقت قادریدثروتمند شوید و می توانید زندگی دیگران را نیز تغییر دهید ولی افراد غالبا نمی دانند چگونه از پس حتی سه جواب "نه" بر بیایند.

شور و اشتیاق ٬ کلید همه کارهای من است . حتی در صحبت کردنم نیز شور و اشتیاق فراوانی به چشم می خورد.

یک تصمیم واقعی زمانی است که از هر کار دیگری دست بکشیدو فقط به آن چیزی بپردازید که قصد انجامش را کرده اید.

هر اتفاقی که افتاد مسئولیت آن را به عهده بگیرید.

سوال مناسب ٬ زندگی مناسبی را فراهم می آورد. انسانهای موفق کسانی هستند که سوالهای بهتری می پرسند و در نتیجه ٬ پاسخهای بهتری نیز دریافت می کنند.

انسانها با استفاده از امکاناتشان قادرند بهترین کارها را انجام دهند.

شما نظیر همان کسی خواهید شد که وقتتان را با او می گذرانید.

 

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 12:7
چرا بعضي مواقع .......... 

چرا بعضي مواقع

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم !
از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم !
از خفاش شب میترسیم از شبی که افکارمون خفاشی میشه نمیترسیم !
از خوب سرخ نشدن سبزی قورمه میترسیم از سرخ کردن آدما از خجالت نمیترسیم !
ازجا نیفتادن خورشت میترسیم از این که هیچ کسی جای خودش نباشه نمیترسیم !
از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم !
از لولو خور خوره های تو فیلم ها میترسیم از هیولای نفس نمیترسیم !
از تاریکی میترسیم از خاموش کردن آخرین شمع تو تاریکی نمیترسیم !
از گم کردن سکه هامون میترسیم ازسکه  یه پول کردن دیگران نمیترسیم !
از سرماخوردگی میترسیم از سر خورده کردن دوستامون نمیترسیم !
از شکستن لیوان میترسیم از شکستن دل آدما نمیترسیم!
از لکه دار شدن لباسای سفید میترسیم از کثیف شدن سفیدی روحمون نمیترسیم !
از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم !
از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم !
از درس پرسیدن و امتحان پس دادن میترسیم از رد شدن تو امتحان آخری نمیترسیم !
از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم !
از اینکه دلمون بشکنه میترسیم از درب و داغون کردن دل آدما نمیترسیم !
از اینکه دلخورمون کنند میترسیم از دل خون کردن دیگران نمیترسیم !
از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم !
از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم!
از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم !
از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم !
از اینکه آدما فراموشمون کنند میترسیم از اینکه خدا از یادمون بره نمیترسیم ...

 

چه  كنيم تا اينگونه نشويم ؟

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:16
نامه آبراهام لينكن به آموزگار پسرش 

نامه آبراهام لينكن به آموزگار پسرش

به پسرم اینگونه درس بدهید:

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند.

به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با حمیتی هم وجود دارد.

به او بیاموزید که به ازاء هر دشمن، دوستی هست.

می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید، اگر با کار و زحمت خودش، یک دلار کاسبی کند بهتر از این است که جایی روی زمین پنچ دلار پیدا کند.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.

او را از غبطه خوردن برحذر دارید.

به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید.

به او بگویید تعمق کند.

به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه،به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشها، گردن کش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید
اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.

به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند. اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پروده نسازید.

بگذارید که شجاع باشد.

به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبیست.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:10
بررسی زندگی مورچه ها 

مورچه ها در سراسر دنیا دیده می شوند و تعدادشان بسیار زیاد است وليكن  زندگی مورچه ها سرشار از  فلسفه است و بیایید با هم چند نمونه از آن را مرور کنیم و بیندیشیم و ..............

مورچه ها:

1.بسیار پرتلاش اند.

2. راههای گوناگونی را جستجو می کنند.

3. از مانع عبور می کنند؛ هر اندازه بزرگ یا خطرناک باشد.

4.اگر عبور از مانع ممکن نباشد، مانع را دور  می زنند.

5. تا به هدفشان نرسند، دست از راه رفتن بر نمی دارند ؛ حتي در سر بالائي هاي مسير  مي افتند ولي دوباره ادامه ميدهند و بيشتر سعي و تلاش ميكنند .

6. بااحتیاط اند.

7. اتحاد دارند؛ هیچ کدام تنها با دشمنان نمی جنگند.

8.زندگی دستجمعی دارند و هیچ مورچه ای تنها زندگی نمی کند.

9. با هم  و در کنار هم و با تقسیم کاری شگفت انگیز زندگی می کنند.

10. روح صرفه جویی دارند؛ آنها هیچ وقت تمام آذوقه زمستانی را نمی خورند و همواره در لانه خود غذای چند سال آینده را آماده دارند. با این روش، در زمستان سرد و سخت، غذای کافی دارند.

11. عاشق آفتاب اند. در زمستان، هنگامی که هوا آفتابی می شود، آنان بیدرنگ از لانه گرم خود بیرون می آیند.

12- در اثر ممارست آنقدر ورزيده شده اند كه گويند قويترين موجود روي زمين است زيرا كه چندين برابر وزن خود را ميتوانند از روي زمين بلند كند .

   بله، مورچه های کوچک به انسان فلسفه زندگی می آموزند! مورچه ها با عمل خود به ما نشان می دهند که هرگز ناامید نشویم؛ محتاط باشیم؛ با آرزو مأنوس شویم؛ تمام توانمان را برای موفقیت به کار گیریم؛ قدر نعمتهای خدا را بدانیم؛ صرفه جو باشیم؛ از کنار هم بودن لذت ببریم؛ با هم آینده را بسازیم؛ از تنهایی گریزان باشیم؛ منافع جمع را بر منافع خودمان ترجیح دهیم و حال نظر شما چيست ؟

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:9
 

سه سنگ تراش مشغول كار بودند عابری از انها پرسید : چه می كنید؟
اولی جواب داد : همانطور كه می بینی مشغول تراشیدن سنگ هستم.
دومی پاسخ داد : برادر عزیزم ! كار می كنم تا روزی خانواده را تامین كنم .
سنگ تراش سوم با تبسمی بر لب و رضایتی عمیق در دل ، پاسخ داد : مشغول ساختن مسجدی هستم.

نتیجه :
هر سه یك كار انجام می دادند ولی پاسخشان بستگی به اعتقادشان داشت. برای یكی ؛ كار خسته كننده .برای دیگری وسیله امرار معاش و برای سومی كار با ارزشی بود. هر كاری می تواند برای عاملش شریف و با ارزش باشد به شرطی كه عامل ، با دید خلاق به ان بنگرد و ارزش تلاش هایش را درك كند.

 

شعبده باز

شعبده بازی وسط بازار مکاره ایستاد و سه پرتقال از جیب بیرون کشید و شروع کرد به اجرای تردستی با آن ها.مردم شگفت زده از نرمی وظرافت حرکات او ،گردش حلقه زدند.

مردی گفت: این چیزی است که زندگی کم و بیش به آن شبیه است.ما همواره دو پرتقال در دو دست داریم و پرتقالی دیگر در هوا.اما آن پرتقالی که در هواست تمام قضیه را متفاوت میکند. با مهارت و تردستی پرتاب میشود، اما مسیر خودش را طی میکند.

"ما نیز مانند این تردست،رؤیایی را در جهان رها می کنیم، اما همیشه بر آن تسلط نداریم.در چنین وقت هایی،باید بدانی که چطور خود را به دستهای خدا بسپاری و بخواهی که رؤیا در زمان مناسب مسیرش را به درستی طی کند و وقتی کامل شد،دوباره به دستانت بازگردد."

 

دوستی که هرگز نمی میرد

روزی شبلی که یکی از عرفا بود از راهی می رفت و به قبرستانی رسید .

 دید مردی بر سر قبری نشسته و سخت می گرید .

پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت دوستم مرده است برای او می گریم

شبلی گفت : چرا دوستی گرفتی که بمیرد ؟ دوستی برگزین که هرگز نمیرد .

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:6
خنده 
دو دانشور آمريکايي به نام هاي متيو جرويس (Mathew Gervais) و ديويد اسلون ويلسون (David Sloan Wilson) از دانشگاه بينگهمتون (Binghamton) در نيويورک، چند ماه پيش در مقاله اي اظهار داشتند که در پژوهش خود دريافته اند که منشا خنده در سير تکاملي انسان به زماني پيش از آنکه انسان از ميمون ها جدا شود، بر مي گردد.

خنده انسانهاي اوليه
به عبارت ديگر خنده در ميان اولين گروه هاي انسان نما، بين چهار تا دو ميليون سال پيش پيدا شد. البته خنده آنها به هاه هاه يا قهقهه انسان امروزي شباهتي نداشت، چون آنها هنوز دستگاه صوتيشان توانايي تلفظ اين صداها را پيدا نکرده بود، و بيشتر به واکنش صوتي در برابر قلقلک يا خنده گوريل ها و شامپانزه هاي امروزي شباهت داشت.

با تکامل تدريجي انسان، خنده به طور کلي معناي تازه اي به خود گرفت. در حدود دو ميليون سال پيش در اجداد انسان اين توانايي پديد آمد که بتوانند حالت هاي مختلف بياني در چهره خود را کنترل کنند و به اين ترتيب هم بي اختيار و هم با اراده خود بخندند.

اما مدت ها گذشت تا انسان در مسير تکامل به مراحلي بالاتر از شناخت و آگاهي کار برد زبان رسيد و خنده با شوخي و مزاح ارتباط پيدا کرد.
بنا بر اين، اگر بتوانيم خنده را پديده اي مستقل و جدا از بزله، و شوخي و مزاح بگيريم، خنده چه ماهيتي دارد؟
جوابي که بر اساس پژوهش علمي به اين سوال مي توان داد، اين است که خنده در روابط اجتماعي افراد از طريق گفت و گو کاربرد دارد.
دانشوري به نام رابرت پروواين (Robert Provine) از دانشگاه مريلند در بالتيمور آمريکا، دريافته است که ما در هنگام گفت و گوهاي عادي به نسبت بيشتر مي خنديم تا با شنيدن جوک و لطيفه که گهگاه پيش مي آيد.
توانايي خنداندن ديگران غالبا با کسب موقعيت و قدرت ارتباط دارد، به اين معني که اگر بتوانيد ديگري را بخندانيد، او را به تسلط خود در آورده ايد.
رابرت پروواين گفته است که زن ها معمولا بيشتر از مردها مي خندند، چون مردها هستند که بيشتر به گفتن چيزهاي خنده انگيز تمايل دارند.

سرايت خنده :
ضمنا گفته شده است که خنده مسري است، همان طور که خميازه يک نفر ديگران را به خمياره کشيدن وا مي دارد.
البته ژلاتو لوژيست ها يا خنده شناسان هنوز در اين زمينه پژوهش علمي انجام نداده اند، اما شنيدني است که مسري ترين مورد خنده در سال 1962 در تانزانيا اتفاق افتاد، و آن هنگامي بود که يک دسته دختر دانش آموز به خنده اي طولاني در آمدند، خنده آنها به افراد دور و بر آنها سرايت کرد، و خنده اي که از اينجا شروع شده بود، ماه ها ادامه يافت.

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:4
بیسکوئیت 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 13:1
زیبااندیشان به زیبایی رسند 

زندگی بی ارزش هست مگر آنکه شما به آن ارزش دهید: این خود ما هستیم که تعیین می کنیم اقامت مان در این کره خاکی امتیاز و نشاطی برای ماست یا زندانی از فلاکت و نومیدی !

شما ممکن است با قدم زدن در ساحلی ماسه ای به وجد بیاید ممکن است با تماشای بچه گربه ای با آن پوشش کرکی زیبا مسحور شوید ، ممکن است با طعم میوه ای که زیر زبانتان ذوب می شود از لذت به لرزه بیفتید ولی تمام این لذایذ برای فرد دیگری اصلا مطرح نیست . زندگی کسالت بار نیست بلکه کسالت در مردمی است که از پشت عینک های کثیف و تیره به دنیای خود نگاه می کنند . این برای من یک راز است که چرا بعضی ها به هر جایی که نگاه می کنند زیبایی و سحر می بینند حال آنکه این زیبایی ها بر دیگران پوشیده است . تا این لحظه هر چقدر هم که از زیبایی ها لذت برده باشید امروز می توانید تصمیم بگیرید که بیشتر لذت ببرید . 

 

امروز روز انتخاب است ، امروز و هر روز

 

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد .  

 

هر روزتوت بهتر از دیروزتون !

|+|
نوشته شده توسط شهرام نساج در جمعه 1386/09/30 و ساعت 12:58
ظرف 

پیر ما گفت: چه ظرفی برای خودت آوردی؟
گفتم: ظرف برای چه؟
- مگر نمی‌خواهی به دیدارش بروی؟
- چرا.
- پس ظرف لازم است.
- به چه اندازه باشد این ظرف؟
- بستگی به خودت دارد. باید بزرگترین ظرفی را كه می‌توانی ببری.
- چگونه ظرف بزرگ انتخاب كنم؟
- قرار نیست كاری بكنی فقط كافیست تا در راستایش قرار گیری. بهت عطا می‌شود.
- چه كنم؟
- یادت باشد وقتی به گدایی پادشاه می‌روی باید عمیق‌ترین ظرفها را به همراه داشته باشی. نگاه به ظرفت می‌كنند و به اندازه آن به تو می‌دهند.
- چه باید كرد؟
- فقط شاهد باش او خود می‌داند چه كند.
و من شاهد شدم و نگاه كردم و چیزی از جنس نور و شعور سراسر وجودم را در بر گرفت و شنیدم:  

به نام خداوند رحمتگر مهربان


(
۱) آیا برای تو سینه‌ات را نگشاده‌ایم؟
(
۲)
و بار گرانت را از تو بر نداشتیم؟
(
۳)
كه پشت تو را شكست.
(
۴)
و نامت را برای تو بلند گردانیدیم.
(
۵)
پس با دشواری آسانی است.
(